عقیده ای که به جنگ با دشمن رفت

شنبه ۰۳ مهر ۱۳۹۵
عقیده ای که به جنگ با دشمن رفت

تهران - ایرنا - شهید رضا کریم پور در پاسخ به شوخی دوستان با او که «قدت کوتاه تر از اسلحه ای است که بدست گرفتی» می گفت: عقیده من به جنگ با دشمن می رود نه قد کوتاه و سن کم.

تهران - ایرنا - شهید رضا کریم پور در پاسخ به شوخی دوستان با او که «قدت کوتاه تر از اسلحه ای است که بدست گرفتی» می گفت: عقیده من به جنگ با دشمن می رود نه قد کوتاه و سن کم. عادل خاطری از جانبازان 70 درصد دفاع مقدس و متولد خرمشهر است، او خاطراتی فراوان از دوران دفاع مقدس دارد.
وی که به زادگاهش عشق می ورزد، در نقل دو خاطره از آن ایام به خبرنگار فرهنگی ایرنا می گوید:
مهر سال 59 روزی به سراغ محمد سمیرمی مسئول نیروهای مستقر در اداره بندر رفتم، شهید رضا کریم پور که نوجوانی مهربان و خوشرو بود در کنار محمد ایستاده بود و خود را برای نبرد با دشمن آماده می کرد.
رضا از بچه های متمول خرمشهر بود و به انقلاب و اسلام عشق می ورزید، ثروت پدرش باعث نشد تا او به اعتقادات خود پشت کند، همیشه در کنار بچه های سپاه قبل از شروع جنگ با دل و جان زحمت می کشید.
آن روز رضا اسلحه «ژ3» که سرنیزه ای روی آن بود، در دست داشت و اسلحه را بصورت عمودی از قسمت قنداق روی زمین گذاشته بود، نگاهی به قد او انداختم، اسلحه از رضا بلندتر بود.
رضا کلاهخود بسر داشت و سن او کم بود، 15 یا 16 سال بیشتر نداشت، با شوخی و خنده به او گفتم: رضا اسلحه از قدت بلندتر است، چطور می خواهی با عراقی ها بجنگی؟
رضا پاسخ داد: عقیده من است که به جنگ با دشمن می رود نه قد کوتاه و سن کم من برادر!
پس از گفت وگوی کوتاه، با برادران دیگر سوار وانت شد تا به محلی که دشمن در آن نفوذ کرده بود، برود.
بچه ها می گفتند، رضا کنار راننده که از کارکنان بندر بود، می نشیند و حرکت می کنند، در پیچ بعدی تانک «پی.ام.پی» دشمن که در کمین نشسته بود، با مشاهده وانت، گلوله ای را به سمت آنها شلیک می کند.
تنها کسی که از مهلکه جان سالم بدر می برد، همایون عباسی بود که پشت وانت نشسته و با مشاهده تانک خود را سریع روی زمین پرت می کند اما بقیه افراد مجالی برای خروج نمی یابند و با اصابت گلوله به وانت، سرنشینان جلو که رضا هم جزو آنها بود، به شهادت می رسند.
** و خاطره ای دیگر
دشمن بعثی بخش هایی از اداره بندر خرمشهر را به تصرف خود درآورده بود، بنا به دستور شهید محمد جهان آرا به آنجا اعزام شدیم تا به دفاع بپردازیم، در حال پیشروی در اداره بندر، یکی از برادران ارتشی با درجه گروهبانی به نام کرمی که از یگان خود جدا شده و بصورت داوطلبانه در حال نبرد با دشمن بود، در کنار چرخ یک دستگاه خودرو لندرور دراز کشیده و اسلحه «ژ3» خود را بطرف جلو نشانه رفته بود.
من که این صحنه را دیدم، گفتم برادر چرا آن پشت پنهان شده ای؟ مگر ترسیده ای؟ او با وجود آنکه از این حرف ناراحت شده بود، با روی باز به من گفت: جلوتر نرو زیرا عراقی ها در پیچ بعدی مستقر هستند و تو را خواهند زد، بیا کنار من دراز بکش.
حرف او را گوش کرده و در کنارش پناه گرفتم، در همین اثنا ستونی از نفرات دشمن که تعداد آنها زیاد بود، ظاهر شدند.
کرمی به من گفت: ما دو نفر حریف آنها نمی شویم و با شلیک اولین تیر کشته خواهیم شد از این رو باید فرمانده آنها که در کنار بی سیم چی درحال حرکت است را هدف قرار دهیم، اگر موفق شدیم او را بزنیم بقیه نیروها فرار خواهند کرد و پس از آن به سمت دیگر نیروها شلیک خواهیم کرد.
هر دو به سمت فرمانده عراقی اسلحه را نشانه گرفته و پس از اشاره به هم به سمت او شلیک کردیم، فرمانده عراقی به زمین سقوط کرد و نیروهای عراقی با کشته شدن فرمانده، او را کشان کشان به عقب برده و عقب نشینی کردند.
بعد از این ماجرا گروهبان کرمی را با خوشحالی بغل کردم.
پس از چند روز او را در منطقه ای دیگر در حال نبرد دیدم، شجاعت او برایم قابل تحسین بود.
عقیده ای که به جنگ با دشمن رفت