Home

رزمنده کوچک

گروه استان ها- مركزي- پيوسته از مادرم مي خواستم تا با پدرم صحبت کند تا پدرم راضي شود من را نيز با خودش به جبهه ببرد، چون بد جوري حال و هواي جبهه در سرم پيچيده بود.

رزمنده کوچک
گروه استان ها- مركزي- پيوسته از مادرم مي خواستم تا با پدرم صحبت کند تا پدرم راضي شود من را نيز با خودش به جبهه ببرد، چون بد جوري حال و هواي جبهه در سرم پيچيده بود.

دوازده سال بيشتر نداشتم که قصدّ عزيمت به جبهه را کردم.قبل از رفتن چند باري وصيّت کرده بودم. وصيّتي به اين مضمون" من محسن توانگر دوازده ساله به فرمان امام خميني(ره) راهي جبهه هاي نبرد شدم. اگر که شهيد شدم که دعا کنيد چنين شود سلام من را به امام شهدا خميني کبير برسانيد و دوچرخه ام را که خيلي دوستش داشتم به پسر خانواده شهيدي که دوچرخه ندارد بدهيد."

 ما در شهرک شهيد بهشتي اهواز زندگي مي کرديم. همسايه ها از تلاش مادرم براي رفتن من به جبهه متعجّب بودند. پدرم يادش بخير راننده کاميون بود و مدام در جبهه ها ترّدد مي کرد و وسايل و تجهيزات مورد نياز رزمندگان را بدان جا ميبرد.

پيوسته از مادرم مي خواستم تا با پدرم صحبت کند تا او راضي شده و من را نيز با خودش به جبهه ببرد، چون بد جوري حال و هواي جبهه در سرم پيچيده بود. اهواز در آن سال ها سخت زير موشک باران صدّاميان بود. تمامي مدارس تعطيل شده بودو همه دوست داشتند تا درس ايثار و انسانيت را در جبهه هاي عاشقي بيا موزند.

سرانجام پس از تلاشهاي بي وقفه مادرم، پدرم راضي شد تا دريکي از سفرهايش من را نيز به جبهه ببرد. پدرم گفت: بايد با حاج مرتضي رسولي صحبت کنه. حاج مرتضي فرمانده لشکر ويژه 25 کربلا بود. تا او اجازه نمي داد به دليل کمي سن نمي توانستم با پدرم به جبهه بروم.

بايد هر طوري که شده بود اجازه حاج مرتضي را مي گرفتيم. پدرم غروب از خطّ مقدّم به عقب بر مي گشت. من لحظه شماري مي کردم تا پدرم زودتر بيايد و با حاج مرتضي صحبت کنه. مانند اسپند روي آتيش بالا و پايين مي پريدم و آرام و قرار نداشتم.

آخه اوّلين بار بود که مي خواستم در ميعاد گاه عاشقي،جبهه قدم بگذارم.پدرم شب به خانه آمد وگفت: حاج مرتضي قبول کرده تا با پدرم به جبهه برم. قرار بود هفته ديگر اگر مشکلي پيش نيايد با پدرم به جبهه برم.

دل تو دلم نبود رسيدن به فضاي جبهه وجنگ براي من حکم درک بهشت را داشت. احساس مي کردم مي خواهم به زميني پا بگذارم که فقط بوي خوبي ونيکي مي دهد و همه آدمهايش مهربانند.

اين را به وضوح درک مي کردم چون هرروز درشهرک پايگاه شهيد بهشتي اهواز رزمندگان مختلفي را مي ديدم و با آنها همسايه بوديم. بوي شهادت فضاي زندگي ما را پر کرده بود. همه عاشق ايثار و جهاد بودند.

صميميّت در بين سا کنان شهرک موج مي زد. براي رفتن به جبهه و رسيدن به خطّ مقدم مي بايست حکم مأموريت و برگه تردّد مي گرفتيم. بيشتر اوقات دو سه نفر ديگر نيز با پدرم همسفر جبهه ها بودند. و پدرم هيچگاه به تنهايي به جبهه نمي رفت روزها بلکه ثانيه ها را مي شمردم تا اينکه لحظه موعود فرا رسيد. پس از انجام کارهاي اداري با بدرقه مادرم و رد شدن از زير قرآن راهي جبهه شديم.

با پيمودن مسافتي بعد از دو ساعت به اولين دژباني ارتش رسيديم. طبق معمول از راننده برگ تردّد مي خواستند. پدرم برگه تردّد را نشان داد. دژبان سرکي هم داخل ماشين کشيد تا افراد داخل کاميون رو بازديد و بررسي کنه. دژبان با ديدن من گفت:بچّه! داشت شاخ در مي آورد. از پدرم پرسيد: آقا ببخشيد اين بچّه با شماست؟

 پدرم گفت: بله پسر منه. اين جا چه کار مي کنه؟ ميخوام با خودم ببرمش جبهه. جبهه؟ بله. از حاج مرتضي اجازه گرفتيم. حاج مرتضي؟! حاج مرتضي کيه؟ حاج مرتضي فرمانده لشکر25 کربلا.

ما که او را نمي شناسيم لطف کنيد بچه رو پياده کنيد. پدرم دوباره با تأ کيد بيشتري ادامه داد: حاج مرتضي رسولي. چطور او را نمي شناسيد.نمي شناسم جناب. خواهش مي كنم بحث نکنيد و بچّه رو پياده کنيد. پدرم هر قدر سعي کرد راه به جايي نبرد و نتوانست سربازهاي ارتشي رو متقاعد کنه.

داشت گريه ام مي گرفت. گويي دربان بهشت به من اجازه وارد شدن به بهشت را نداده بود. همه آرزوهاي جبهه رفتنم داشت نقش بر آب مي شد. دژبان ارتش خيلي خوش تيپ وخوش قيافه بودو خيلي محترم امّا سفت و سخت با ما برخورد کرد.

پس از کلّي کشمکش سرانجام پدرم تسليم شد و به من گفت: محسن جان شرمنده پسرم بايد پياده بشي. پدرم خيلي از من دلجويي کرد و من را بوسيد وقتي فهميد که چقدر دلم شکسته گفت: محسن جان اشکال نداره. اگر خدا خواست يک وقت ديگر مي آييم.

بغض در گلويم گير کرده بود و نمي گذاشت نفسم در بياد. بد جوري خيط شده بودم.. به ياد يکي دو نفر از همسايه هايمان در هنگام خداحافظي افتادم که بسيار اصرار داشتند که من به دليل کمي سن به جبهه نرم. شايد دعاي آنها باعث شده بود توفيق رفتن به جبهه را نداشته باشم. دژبان هاي ارتش هم فهميده بودند دلم خيلي شکسته.

همان سرباز خوش تيپ و بلند قامت با نگاهي به من گفت:مرد کوچولو غصّه نخور درست مي شه. دژبان هاي ارتش داشتند درآن هواي داغ تابستان وسط بيابان کنار جاده آسفالته هندوانه مي خوردند.

پدرم به يكي از آنها گفت:از منطقه ماشين مي فرستم تا بيايد و محسن را به اهواز ببرد. پدرم من را از ماشين پياده کرد و به دژبان هاي ارتش سپرد و پس از خداحافظي از من به سمت بهشت حرکت کرد. بهشتي که من هر لحظه منتظر ديدارش بودم.

چند ساعتي تا ماشين بيايد کنار بچّه هاي ارتش بودم. آنها خيلي از من دلجويي کردند صدايم در نمي آمد. منتظر لحظه اي بودم تا گريه کنم. کمي هندوانه در کنار آنها خوردم.يکي از آنها گفت: حالا که مي خواهي بري جبهه بگو ببينم بلدي تفنگ باز کني؟

 يک ژ3 داد دستم که از قدم بلندتر بود. گيج و مبهوت بودم براي اوّلين بار بود که اسلحه بدست مي گرفتم. سرباز اسلحه را ازمن گرفت ودست و پا شکسته باز و بسته کردن اسلحه را به من ياد داد.

سربازها برخورد خيلي خوبي با من داشتند. اگرچه ته دلم از دست آنها عصباني بودم. ولي چاره اي نبودآنها بر طبق مقررات اجازه نداشتند به بچّه ها اجازه ورود به جبهه را بدهند. چند ساعت بعد يک ماشين تويوتا با هماهنگي پدرم اومد و من را دست از پا درازتر به اهواز برگرداند و تحويل مادرم داد. وقتي مادرم من را ديد با تعجّب گفت: چقدر زود برگشتي؟

پرسيد: پدرت کو؟ مگر قرار نبود بري جبهه؟! ماجرا را برايش از ابتدا تعريف کردم وشروع به گريه کردن کردم. تا مرز بهشت رفته بودم و نا کام برگشته بودم. چندي گذشت ومن در کنار مادرم در مسجد شهرک مشغول آماده کردن مايحتاج رزمندگان شديم. پدرم خيلي دير کرده بود. هيچ وقت اين قدر دير نمي آمد.

يک روز در خانه بوديم که صداي زنگ در خانه شنيده شد با ذوق و شوق به طرف در رفتم. فکر مي کردم پدرم اومده در را باز کردم.آقا مجتبي همراه پدرم بود با ديدن من کمي با من خوش و بشي کرد و گفت :بگو مادرت بياد باش کار دارم. گفتم: اقا مجتبي پدرم رو نديدي آخه مي خوام باش برم جبهه.

 آقا مجتبي سکوت کرد. آقا مجتبي کمي با مادرم صحبت کرد و رفت. حا لت عجيبي به مادرم دست داده بود. هيچ وقت اين طور نديده بودمش. دو زانو نشست و شروع به گريستن کرد. با صدايي حزن آلود گفت: محسن جان پدرت شهيد شده.

خبرها حکايت از آن داشت که کاميون پدرم مورد اصابت خمپاره هاي دشمن قرار گرفته و پدرم با حاج آقا مرتضي هردو شهيد شده اند.وصيّت نامه پدرم خواندي بود نوشته بود سلام من را به پسرم محسن برسانيد به او بگوييد که اگر من نتوانستم به قول خود وفا کنم ولي تو هميشه به ياد جبهه باش تا خود دروعده گاه عشّاق قدم نهي.

روزها گذشت و من وقتي کمي بزرگ تر شدم بارها به جبهه رفتم. چيزهايي را که شنيده بودم ديدم و با بهشتيان هم نفس شدم. امّا دريغ که راهي بهشت نشدم. خوشا به حال پدرم و تمامي شهدا که مهمان هميشگي بهشت شده و شهد شيرين شهادت را نوشيدند./

از: خبرگزاری پلیس